|
شعر عکس و از این جور چیزها
|
از شناسنامه ام بیرون کشید
و شب
آهسته خوابم کرد
با لباس سفیدم
مرا به دوش کشید
گودالی کند
و مرا کاشت
کود ریخت
آب ریخت
آیه نازل شد:
"فتبارک الله و ...
سنگسارم کردند

آن قدر در حلقم فرو کردی
که آخر، یک روز بالا آوردم
روی تمام در و دیوار و زمین
بعد تو آمدی
آنقدر با دستمال
کثافت را
از زمین کندی
کندی
کندی
که به نفت رسیدی
این بو خفه ام می کرد
من سیگار و عطر و کتابم را برداشتم
بیرون که زدم
خبرنگارها دورت جمع شده بودند
تو وقت کافی نداشتی
هنوز پول هایت را حتی، تا آخر
نشمرده بودی
که سرزمین مادری ام را خریدی
حالا که ازفصل های آخر کتاب های قطور
بیرون کشیدمت
تا زیرِ دِینِ مداد من، شعر شوی
نشسته ای روی یک مُبل راحتی
و از دوربین برنامۀ زندۀ یک جعبه
به من اخم کرده ای
.
تو شعر دوست نداری
چون فکر می کنی که شعر
یک جایی
یک سطری
"تمام" می شود آخر

روزی که می میرم،
مرگ من کجاست
تا با هم
سر قبرم بنشینیم
سیگار بکشیم و
آرزو کنیم
که بمیریم
همین!
ساعت حوالی صبح است
صدای خش خش جاروی رفتگر پیر
تمام خانه را پر کرده است
من پیش تو خوابیده ام
با چشم های بسته می بینم
پدر باری تعالی را
که در کارگاه یینه دوزی اش دارد
دست های مرا بخیه می زند
از شما چه پنهان
روزهاست که بیدارم انگار
بلند می شوم
باید این شعر را بنویسم
روی میز را می گردم
خودکار
آه خودکار نازنین
چگونه برت دارم
دست هایم از مچ جدا شده اند در خواب

نه كلافی دارم
كه بپيچم
نه صندلی ام تاب می خورد
فقط نشسته ام روی مبلی
كه پايه هايش از آن سوی زمين
بيرون زده است
دو فنجان چای يخ كرده در قوری
يك شعركوتاه در نوك يك مداد
يك قاب عكس
از لبخندی كه در تاريكخانه سوخت
بماند برای خودت
ارثيۀ زنی
كه يادت رفت
از زهدان مادرش
درش بياوری
